تبليغاتX
دیکته دیشب




















دیکته دیشب

داستانهای زندگی.از امروز تا فردا.من متعالی.معلم...خبرنگار

ما نسل چندمیم؟

نسلها از انقلاب شروع شد و ما نسل دوم آن بودیم.حالا این روزها انقلاب به نسل چهارم رسیده نسلس که خود انقلابی دیگر است.اما چرا این انقلاب دیگر اینچنین بی محابا راه می افتد و خود را به قلب خطر می زند؟در حالی که زندان دوباره را همان نسل اولی می کشد؟
آیا از نسل اول انقلاب تا نسل چهارم روایتها سینه به سینه و گوش به گوش منتقل شده و نسل چهارم بر اساس دانسته ها خطر می کند یا روایتی دیگر او را میرحسینی کرده؟
میرحسینی که سالها سکوت کرد.سالها مطالعه کرد.سالها شاگردی کرد.و حالا هنوز هم متواضعانه حاصل تجربیاتش را در برابر این ۴ نسل قرار داده؟
آیا ما اگر نسل اول انقلابی دیگر باشیم حرفی برای نسلهای بعد داریم؟
چه نسبتی است میان سبز داخل ایران و سبز ترک وطن کرده؟چه نسبتی است میان این دو  زندگی و این دو خواسته و این دو حرکت؟
خطر/میدان/باتوم و زندان   و شعار/شعار/شعار؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط صبا حسینی| |

دیروز روبروی بیمارستان نشسته بودم.تمام محوطه پر بوذ از نیروهای باتوم به دست و سپر دار.با شکلهای مختلف.پسر جوانی از همین نیروها داشت روی پله سیگار می کشید.گفتم راهپیمایی که تمام شد چرا شماها هنوز ایستادین؟
گفت ۵ بعد از ظهر!
گفتم تا اون موقع می خواین وایسین؟
بعد گفتم:واقعا می زنی؟
گفت:خداییش تا حالا یک نفرم نزدم.بعد رفت
عرض خیابون از دو طرف پر نیرو بود.یک دفعهدیدم دو دختر جوان رو چشم بند زدن.دخترها دفاعی نمی کردن فقط مرتب سرشونو بالا پایین می بردن.دستاشون پشتشون بود.از پسرای روی پله پرسیدم چرا اینا رو گرفتن/؟گفتن نمی دونیم.فقط درست مثل صیادهای منتطر شکار همه نیروها ریختن اونطرف تا شکار زتهای بسیجی یا پلیسو خوب ببینن.(دشتتون مبارک)
خیابان طالقانی تا نزدیک لانه پر بود از اتوبوس.راه برای رفتن به اندازه یک پیاده رو باز بود.و خیابان مملو از نیرو.سبز ها اونجا نبودن و اونها در غیاب سبز ها منتظر لقمه ای چرب بودند.
.
پسرک گفت تا امروز آخر مراسم صبحگاه مدرسه می گفتیم:یا حسین.
اما امروز گفتند بگید:یاعلی.
گفتم چرا؟
گفت:چون بچه ها بعد از یا حسین/می گفتند :میرحسین...
.
نوجوان می گفت:امروز بیشتربچه های مدرسه :سبز"پوشیده بودند.
.
من ازین اتفاقات خوشحال نیستم.دلم گرفته.اینها خود حرکت نیست.نمایش یک حرکت است.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:51 توسط صبا حسینی| |

یکی یکی زنگ می زنند و خداحافظی می کنند.
هر سال با این خداحافظی ها دل منو هم با خودشون می برن و اشکمو درمیارن.
فکر کردم اونا می رن خونه خدا ولی خیلیا می رن پیش خود خدا .
چرا هیچوقت دلم غنج نمی ره جای اونا باشم؟
*
چرا بچه ها هر جا باشن می خندن؟
چرا جوونا هر جا باشن فضا رو پر می کنن از سر و صدا ؟
ولی بزرگها هر جا هستند اگر تنها باشند توی دریایی از فکر غرق می شن؟
چرا سرمایه های شادی را با بزرگ شدن می بازیم؟
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:53 توسط صبا حسینی| |

 


 المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنج‌های خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهره‌مند شده‌اند.

چیزی که ما می‌توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.


نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:4 توسط صبا حسینی|



       ای امام رضای عزیز!


می دونی که خیلی دوستت دارم.وقتی پشت اون دیوار می رسم خودمو می چسبونم بهش


به تو نزدیک بشم.می دونم که منو می بینی و صدامو می شنوی اما من تو رو نمی بینم


و صداتو نمی شنوم.اما اگه می تونستم یک بار صداتو بشنوم چی می شد؟

شاید دستگاه ضبطم قدرت نگه داری صداتو نداشت.

ای آرامشگاه قلب من!دستمو بگیر تا آرامش را در نبض تو بجویم...آرامشی از جنس رضایت
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:56 توسط صبا حسینی| |

من یک آدم معمولیم.خیلی معمولی.نه در دوران تحصیلم شاخص خاصی بودم.نه شاگرد اول و نه بعدا روزنامه نگار مشهوری شدم.نه کسی مرا می شناسد نه کسی جایی با من عکس میندازد.

همیشه تنها نقطه مثبتم در کار قلمم بوده.همه گفته اند قلمت چقدر خوب است. ولی به خاطر قلمم هم هیچوقت نه جایزه گرفته ام و نه تشویق شده ام.اما شادم و خوشحال.

دوست دارم با هر کسی ارتباط برقرار می کنم خوشحال و پر امید از هم جدا شویم.

امروز توی خیابان خوارزم منتظر ایستاده بودم تا همسرم بیاید و با هم به خانه برویم.باران میامد و همه جا خیس بود.زیر طاقی ایستاده بودم تا خیس نشوم.سرد بود.زنها و مردها یکی یکی میامدند و سوار ماشینهایشان می شدند و می رفتند.هیچ کس مرا نمی دید.همه در فکر سرعتی بودند که آنها را به خانه برساند.کسی مرا نمی دید.
به دو طرف خیابان نگاه کردم.درختهایی را دیدم که کم کم رنگ به رنگ شده بودند.بعضی هنوز سبز بودند و سبز می ماندند.بعضی یواش یواش زرد می شدند با احتیاط و بدون عجله.و بعضیها قهوه ای.

منظره همانی بود که عاشقش بودم.من چشمم را آنقدر باز کردم تا هوای یک روز باران خورده پاییز را به اعماق وجودم ببرم.هیچکس مرا نمی دید ولی من می دیدم.من منظره ای را می دیدمکه چشمم اجازه می دید.من هوایی را فرو می دادم که بینیم اجازه می داد.و من مست پاییزی شده بودم که بدون هیچ عجله ای رخ می نمود.
من او را نمی دیدم.این بار.اما او ما را می دید و نقاشی می کشید تا من در این شهر پر عجله دمی آرام یابم.درود بر آن نقاش دیدنی.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:43 توسط صبا حسینی| |

جمعه بالاخره بعد از چند روز مریضی با بیدار شدن صبح فهمیدم حالم خوبه.از همیشه زودتر بیدار شدم.آمدم پایین.آشپزخانه را مرتب کردم و چای و تخم مرغ درست کردم.سرحال سرحال بودم.عصرشم قرار بود بریم عروسی.
همسرم که آمد پایین گفت :محمود تب داره!
گفتم:ای وای...
داشت مثل کوره می سوخت.کلی التماس کرد که می برندش دکتر آمپول نزنه.وقتی با باباش برگشتن گفتن که "آنفلوآنزا"ست.
من دیگه تحمل تو خوندنو نداشتم.مضاف بر اینکه محمود مرتب گریه می کرد و پاهاشو می کوبید به زمین.داد و بیدادم درومد.شوهرم محمدحسینو برده بود کفش بخره.من دیگه فیتیلم پایین پایین بود.
.
.
بعد از ناهار حال و هوام عوض شد.تحملم یک دفعه بالا رفت.شروع کردم با محمدحسین به کار کردن و درس و مشق.بعد هم به همسرم گفتم شما دو تا برید عروسی.
وقتی اونا رفتند عروسی محمود بی حال خوابیده بود.
"خدایا اگه محمود دیگه بلند نشه"؟    اشک امانم نمی داد.صدای نفسهاش برام بهترین آواز بود.
با تمام وجود محمود رو از خدا خواستم.
محمود چشماشو وا کرد.گفت:مامان چرا گریه می کنی؟
گفتم آخه تو نه حرف می زنی نه می خندی.خونه خالیه از خنده ها و شیطنت های تو.با چشمای تبدار و بی حالش منو نگا کرد و گفت:گریه نکن.
اشکها خودشون می ریختند.
عشق تمام وجودمو گرفت.بچه عزیزم!
سه روزه عاشقانه کنار همیم.امروز چشماش وا شده.
خدایا شکر.خدایا شکر.
چقدر بعضی از نعمتهای بزرگت برای ما کوچیک به نظر میاد.
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:38 توسط صبا حسینی| |

ای دختر رعنا.....نیلوفر


ای پسر معنا شاه پسر......

بیاین که خس و خاشاک ارزون شد...خس خاشاک فراوون شد...بیاین که آتیش زدم و ارزان...

برا سیزده آبان

بابا ما کاره ای نیستیم...خس و خاشاک که زدن نداره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:33 توسط صبا حسینی| |

 از دفعه قبل که سرما خوردم یک هفته می گذرد که دوباره مریض شدم.

امسال مقاومتم کم شده و تند تند میفتم.

امروز دیگه خودمواز تو قرنطینه در اوردم.

حالا هوای پاییز و شهر کتاب و دل بی تاب.اما پیری زود خودشو به رخ آدم می گشه.پیری یعنی بازنشستگی پیش از موعد.سن و سال نداره.وقتی دیگه علاقه ای به اجتماعات و کارهای بیرون از خانه نداری این خودش نوعی بازنشستگیه.دیگه دلم در تب و تاب گرفتن یه خبر یا دغدغه اجتماعی نیست.می پرسی چرا؟
از سال ۷۷ که روزنامه ایران در گروه فرهنگی منو معلق کرد و فرستاد گروه اندیشه کم کم این حال پدیدار شد.رفتم اندیشه.دبیر اندیشه خبرنویسی نمی دونست و برای خبر هم هیچ اصالتی قائل نبود.من خودمو به آب و آتیش می زدم برای خبر.بعد که می رسید روزنامه چون دبیر نمی دونست خبر چیه اصلا تو شورای تیتر از گروه ما خبری خونده نمی شد.
رفتم تقاضای کار در گروه گزارش رو دادم.عشقم گزارش بود.بعد هم چند تا گزارش و مصاحبه ناب دادم دست دبیر گروهش.بهم قول داد ازم حمایت کنه.رفتم پیش مدیر مسئول قبول نکرد برم گروه گزارش.کم کم روزنامه های دوم خردادی شکل گرفت.همه جا سر زدم.بچه های روزنامه ایران کم کمک وارد این روزنامه ها شدن.منم گاهی جایی قلم می زدم.همه می گفتن کار تو اصلاح نمی خواد اما دعوت به کار نمی شدم.در این تک و دو رفتم ببینم چرا کارامو گروه گزارش چاپ نمی کنه.دبیر گروه گفت کارا گم شده!
من اونوقت محمود رو تو راه داشتم و به همین دلیل استراحت مطلق هم داشتم.بعد از به دنیا آمدن محمود دیگه کار گیرم نیومد.عوضش دوستام برا خودشون این ور و اونور دبیر شده بودن.مریم سامانی همیشه همه جا ازم دعوت به کار می کرد.رفتم تو گروه خانواده (ضمیمه)روزنامه ایران.هم زمان فوق لیسانس هم می خوندم.دوباره سال ۸۰ باردارشدم و مشغول نوشتن پایان نامه.در ضمن تو صدا و سیما هم کار می کردم.کار پروژه ای.محمدحسین که به دنیا آمد دیگه کارو گذاشتم کنار.از مطبوعات فاصله گرفته بودم.
کسی کمتر منو می شناخت.و از طرفی فضای کار تغییر کرده بود.من دیگه مثل دوران تجرد نمی تونستم تا ۹ شب بیرون خونه باشم دنبال خبر.
بودن در خانواده برام یک اصل بود.و البته مورد انتقاد آدمهای فعال اجتماع هم بودم.
اما عشق به خبر منو کشوند به تاسیس خبرگزاری دانشجویان دفتر علوم پزشکی ایران.بالاخره تونستم راه بندازمش.با تمام همتم کارمی کردم.خبرگزاری خیلی خوب با کمک محبوبه حسین زاده/مونا کربلایی/ارمغانجوادنیا و فاطمه شاهمرادی کار می کرد.
تا اینکه دفتر مرکزی ما رو محدود کرد و منم رفتم کنار.حالا نصفه نیمه با این دفتر همکاری دارم اما بدون عشق.دیگه عشقی به کارهای بیرون ندارم.و تنها عشقم در خانواده است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:31 توسط صبا حسینی| |

وقتی دبیرستان بودم مدیر خوبی داشتیم که خونشون تو خیابون جیحون بود.خانم مدیر بعد از تعطیلی راهی را با ما پیاده میامد تا دم در مهدکودک پسر ۴ ساله اش.برای ما خیلی این پیاده روی عصرانه با خانم مدیر شیرین بود.او مارو تو این راه نصیحتهم می کرد انتقادم ازمون می کرد درددل هم باهامون می کرد.خانم مدیر که دوران موشک باران در دزفول کار می کردهمیشه از شنیدن خبر موشک با ران دزفول دردمندانه ما رو به سکوت فرا می خواند.اما همه شیرینی این دوران بودن صمیمی با مدیر بود.کم کم ما درسمون تمام شد.و همه در دانشگاه قبول شدیم.خانم مدیر هم رفت شهرک غرب.کم کم ارتباطمون کم شد با هم.اما هنوز گاهی می دیدمش یا به خونه اش می رفتیم.
خانم مدیر ما رو می گفت که خیلی دوست داره و همین دوستی رو وقتی نشون داد که من ازش تقاضای کار کردم.این تقاضا یک هفته بیشتر طول نکشید و خانم مدیر در نامه ای نوشت که تقاضای تو فکر منو خیلی مشغول کرده.و این که فکر می کنم تو به درد کار فرهنگی نمی خوری!
کم کم خانم مدیر از اونجا رفت و مدرسه ی بزرگی تاسیس کرد.اول مدرسه کوچک بود ولی با درایت ایشان وسعت یافت و شد یکی از پولدارترین و معروفترین مدارس دخترانه تهران .
حالا دیگه خانم مدیر وقت نمی داد.جواب تلفنهامونم کمتر می داد.واس ام اس ها رو فقط گاهی جواب می داد.
خانم مدیر اونقدر نکته های به یادموندنی داشت که اگر در اون بالاها وقت دیدار پایین های شهر رو نداشته باشه به یاد من بمونه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:50 توسط صبا حسینی| |

دیشب من و شوهرم رفته بودیم خرید.برا پاتختی.
خیلی گشتیم تا هدیه مناسبی پیدا کردیم.شاد بودیم و کلی شوخی کردیم.عروس خواهر شوهرمه.
وقتی از میدان آرژانتین رفتیم بالا زن جوانی بچه به بغل منتظر تاکسی ایستاده بود.شوهرم گفت بذا بینیم این زن کجا می ره؟
سوار که شد فهمیدم بچش مریضه.خودشم با صدای ضعیفی حرف می زد.گفتم :
بچه چشه؟
گفت:خونریزی کلیه داره.
گفتم :برده بودیش بیمارستان کسری؟
گفت:آوردم دکتر/گفت باید عکس بگیری.بردم دولتی نداشت.اینجا هم گفتند ۳۰ هزار تومن می شه.برا ۳۰ تومن عکس ننداختن.
زن چند متر بالاتر پیاده شد که بره داروخونه.بچه از ماشین که پیاده شد سرپا نشست رو زمین.
یه کم که رفتیم بالاتر گفتم:چرا بهش نگفتم بره "هاشمی نژاد؟بیا دور بزنیم ببریمش هاشمی نژاد.
شوهرم گفت:می خواست بره داروخونه..
ما رفتیم و دور شدیم.همه شادی خرید برای عروس اشک شد.غم شد.و در چشم من جمع شد و سر خورد پایین.
غمها خودشون همیشه سر می خورن میفتن رو زمین!
با خودم گفتم:خدایا ممنونتم که نذاشتی من تو دنیای خودم غرق بشم.اما اشکمن به چه درد این زن تنها می خوره؟
خدایا!آیا شهر ما "علی" دارد تا بچه های یتیم را روی پشتش بنشاند و راه ببرد تا خوشحال شوند؟
آیا "علی" دارد تا در یک شب تاریک زن تنها و بی پولی را به مقصد برساند؟
زن در تنهایی خودش محو شد در این شهر شلوغ و من ماندم با التماس نشانی از این زن یا آن علی...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:11 توسط صبا حسینی| |

        بچه هاروووزتون مبارک
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 9:10 توسط صبا حسینی| |

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:50 توسط صبا حسینی| |

امروز ممل و دایی مصطفی هم خانه یک سنگ بسترن.

 

هر دو شون غزیب رفتند.مملی پسر باهوشی بود.اونقدر باهوش که به سن خودش سه سال یک کلاس درس خووند.بعد رفت خارج.بعد ...بعد تصادف کرد.بعد چند ماه معالجه کرد.بعد اومد ایران.بعد رفت دانشگاه.بعد همه چیو ول کرد.بعد...

بعد رفت امین آباد..........تو این بعد ها فقط دو سه بار دیدمش...هی سیگار می کشید.

بعد سرطان...بعد مرگ...........


حالا فقط مادر داره یه خواهر

حالا این مادرشه که هق هق می کنه.

روم نمی شه برم دیدن مادرش.

مملی ها تو شهر دنیا کجا گم شدن؟

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:3 توسط صبا حسینی| |

Tuesday، September 29، 2009

موسوی:روز تولدمن، روز آشنایی با شماست

سانا - آقای مهندس میرحسین موسوی در بیانیه تازه‌ای که منتشرکرده‌است ضمن برشمردن نتایج راهپیمایی روزقدس ، آینده جنبش سبز مردم ایران را ترسیم کرد.
متن کامل بیانیه آقای موسوی بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
راهپیمایی روز قدس امسال در روند حوادث چند ماه گذشته بدون تردید یک نقطه عطف محسوب می‌شود. نتایجی بسیار مبارک از آنچه در این مناسبت اتفاق افتاد انتظار می‌رود که مختص به یک سلیقه و یک گرایش نیست، بلکه فضلی عام و دستاوردی برای تمام کسانی است که در این سرزمین ریشه دارند، حتی اگر برخی از آنها به خاطر پیشداوری‌های نادرست اینک و امروز نتوانند این نعمت و رحمت را لمس کنند. این برکت، میوه دوراندیشی‌های امام بود. او بارها به ما می‌گفت بنیان‌های درست را چنان بگذارید که پس از شما اگر خواستند هم نتوانند آنها را خراب کنند. شاید ما نتوانسته باشیم حق این رهنمود را به درستی ادا کنیم، ولی او خود در سیره‌اش این‌گونه عمل می‌کرد؛ تمامی ستون‌های جمهوری اسلامی را بر پایه‌هایی از اعتماد مردم برافراشت و علاوه بر آن در هر سال چندین سنت و میعاد برای حضور عملی آنان در صحنه قرار داد، تا كسی قادر نباشد این شالوده را دیگرگون كند. روز قدس از جمله این میعادهاست. با چنین سنتی نمی‌توان مردم را از صحنه دور کرد. با چنین دعوتی نمی‌توان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود. آن گاه او این مناسبت را نه فقط مختص به فلسطین، که روز مستضعفین و اسلام نامید تا کمترین شائبه‌ای باقی نگذارد. اینک ارزش اهتمام آن پدر دلسوز برای پر کردن مستمر صحنه از حضورهای میلیونی مردم معلوم می‌شود. سی سال پیش از این امام ما از مسلمانان جهان خواست با حفظ تعدد و تفاوت‌هایشان بر روی درد مشترکی که تمامی آنان را می‌آزرد همصدا شوند. چقدر این پیام با سخن امروز ما نزدیک است؛ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شده‌ایم در عین قبول تفاوت‌هاست و قدس روزی است كه مسلمانان باید با تحمل تنوع در دیدگاه‌های خود درمان دردهای مشترك‌شان را دنبال کنند. از این روست که اگر این مناسبت به یک پسند سیاسی تعلق یابد سال به سال شکوه خود را از دست می‌دهد؛ آثاری که برایش آرزو شده است باقی نمی‌گذارد و دیگر نمی‌تواند روز اسلام و روز مستضعفان باشد. آرمان این روز آن است که رنگ‌های گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود.
اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند. از قضا آنها که از رخدادهای قدس امسال احساس شکست ‌می‌کردند بیشترین بهره را از آن بردند. آنها به واضح‌ترین شکل دریافتند که سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترین اثری در حضور مردم به جای نگذاشته ، بلکه آن را فراگیرتر کرده است. اگر فرصت روز قدس نبود چه بسا تا چند ماه دیگر که میقات بهمن فرا برسد، آنان بی‌نتیجه و پرخطا بودن سیاست‌های خود را ملاقات نمی‌کردند و زمانی با هزینه‌های سنگین عملکرد خود روبرو می‌شدند که برای چاره‌ کردن بسیار دیر بود. خشونت چاره ساز نیست. ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید. خشم مرکبی است که سوار خود را به زمین می‌زند. درمقابل رفتارهای زشت امنیتی و تحریک‌های مدوام تبلیغاتی مردم حق دارند عصبانی شوند، اگرچه این حقانیت تغییری در تبعات خشم آنان ایجاد نمی‌کند. ما به اندازه‌ای که از خود صبر و خرد نشان بدهیم از کوشش‌هایمان نتیجه می‌گیریم و اگر به سوی تندروی‌های بی‌‌دلیل بلغزیم چه بسا که حاصل یک هفته و یک ماه تلاش را در یک روز و یک صحنه جا بگذاریم. مردم ما از آن رو خود را شایسته رفتارهایی مناسب‌تر از سوی حاکمان می‌بینند که هوشیار و خردمندند،‌ و خردمند کسی است که نه فقط میان خوب و بد، بلکه میان خوب و خوبتر و بد و بدتر تمیز بدهد. خوبتر از نتایجی که در روز قدس به دست آوردیم هنوز وجود دارد، کما این که بدتر از وضعیتی که از آن رنج می‌بریم و بدان اعتراض می‌کنیم نیز هست.
در پیش‌رو و در شرایط تاریخی ما تصویر روشنی از نتایج رفتارهای ساختارشکنانه نیست. همان‌گونه كه در نامه فرستاده شده برای تمامی مراجع تقلید به عرض رسید افغانستان و عراق دو عبرت بزرگ در دو سوی سرزمین ما هستند که هرگز نباید آنها را از نظر دور کنیم. البته این عبرت‌ها ما را از استیفای حقوقمان منصرف نمی‌کنند، زیرا ما آن صبوری و دانایی را داریم که بدون پرداختن چنین هزینه‌‌های سنگینی سرنوشت خود را بهبود ببخشیم. آن چیزی که می‌تواند این هدف بزرگ را محقق کند پایبندی به شعارهای زرینی است که انتخاب کرده‌ایم. هیچ كلمه‌ای که دوستی و برادری میان مردم را تحت تاثیر قرار دهد به بازسازی هویت و وحدت ملی ما نمی‌انجامد. ما اسلام رحمانی را درمان دردهای خود می‌دانیم و آن چیزی را که اینک به نام دین از سوی بخشی از حاکمیت معرفی می‌شود پوستینی وارونه می‌بینیم.
ما خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی و بازگشت جمهوری اسلامی به اصالت اخلاقی نخستینش هستیم. ما جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد را می‌خواهیم، و آنانی را ساختارشکن و هرج‌ ومرج‌ طلب می‌شناسیم که با بهانه و بی‌بهانه از موازین اسلامی عدول می‌کنند و بنا بر امیال شخصی به تعطیل اصول قانون اساسی دست می‌زنند. فضای سیاسی امروز كشور آن چیزی نیست كه سی سال پیش از این ایرانیان آرزویش را داشتند. مردم اینك از خود می‌پرسند چه چیز ما را از رسیدن به آرمان‌هایمان بازداشت و به شرایط فعلی رساند. این سوالی اساسی است كه جا دارد درباره كوشش‌های امروز و فردای‌ ما نیز پرسیده شود. ما چه باید بكنیم تا سی سال بعد از نو با همین پرسش روبرو نشویم؟
ما تنها در صورتی به این اطمینان می‌رسیم که دستاوردهای سیاسی - اجتماعی خود را به زندگی‌های روزمره‌مان متکی کنیم. در طول یك قرن گذشته مردم ما از این قبیل دستاوردها کم نداشته‌اند، اما همه آنها متکی به مبارزه بوده است؛ تا فضای جهاد و تلاش وجود داشت این دستاوردها زنده بود و همین كه مردم خسته می‌شدند یا تصور می‌كردند باید به خانه‌هایشان بازگردند محصول از میان می‌رفت. مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است. این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سال‌ها دو گروه در جبهه‌های جنگ حاضر می‌شدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه می‌رفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمی‌شدند؛ می‌رفتند تا از فضای نورانی‌ آنجا بهره‌مند شوند. شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکرده‌اند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمی‌کردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست می‌آوردند باور نداشتند که دارند از خود‌گذشتگی می‌کنند. آنها سال‌های جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزه‌شان شروع شد؛ مبارزه‌ای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمی‌توانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
در زمان انتخابات وقتی گروهی از آنان مرا مفتخر کردند و کمیته ایثارگران را به عنوان یکی از فعال‌ترین بخش‌های ستاد اینجانب شکل دادند احساس سربلندی می‌کردم و چون می‌گفتند به امید تجدید نورانیت ایام امام گردهم ‌جمع شده‌اند بار خود را به مراتب سنگین‌تر می‌دیدم. بعید می‌دانم کسی در میان ملت ما باشد که به آنان مباهات نکند. آنها درست در نقطه مشترک سبزی قرار دارند که همه ما را به یکدیگر پیوند داده است. به تاسی از آنان ما نیز باید راه سبز امید را زندگی کنیم؛ در این صورت همان معجزه‌ای که آنان آفریدند در انتظار ما نیز هست.
اهمیت روز قدس امسال در این بود که نشان داد حیات جدیدی که مردم انتخاب کرده‌اند امری گذرا و موقتی نیست. اگر همه در خانه‌هایمان نشسته بودیم و در عین حال این پیام با همین صراحت ابلاغ شده بود دستاورد ما هیچ کمتر نبود. راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود. وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است كه قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم. روز قدس امسال نشان داد این شبکه همچون نوزادی که به راه افتاده باشد با سرعتی باورنکردنی در حال رشد است؛ به زودی سخن گفتن را هم آغاز می‌کند و به زودی بالغ می‌شود و همگان را به تحسین و احترام نسبت به خود وا می‌دارد. آن وظیفه‌ای كه بر عهده ما قرار دارد آن است كه با تكثیر اندیشه‌هایی كه در حوالی آن شكل می‌گیرد و با تذكر دائمی اهمیت این پدیده مبارك از آن پرستاری کنیم. به همین ترتیب اگر گفته می‌‌شود راه سبز را باید زندگی کرد، سخنی پیچیده و تازه‌ای و دعوت به امری ناشناخته نیست. بلکه توجه دادن به همان چیزی است که دارید تجربه می‌کنید، و این که حرکت امروز مردم ما به خلاف عهدهای پیشین، آغاز نوعی از زندگی است. در همصدایی‌ها و پیوندها و چشم‌پوشی‌ها و یکرنگی‌ها و هوشمندی‌ها و سرزندگی‌هایی که ادامه این مسیر مستلزم آن است حظی وجود دارد که زندگی را سرشارتر می‌کند. علاوه بر آن در دانایی ملت ما قدرتی هست که او را از تحمل بسیاری رنج‌ها بی‌نیاز می‌کند. مردم ما برای استیفای حقوق خود از پرداختن هزینه مضایقه ندارند، زیرا بهشت را به بها دهند و نه به بهانه. اما در عین حال اگر برای نتایجی که از حرکات اجتماعی خود به دست می‌آوریم دوام می‌خواهیم، باید شجاعت و فراست را به هم بیامیزیم.
اینک بر اثر سیاست خارجی غلط و ماجراجویانه دولتی که مردم ما بدان دچار شده‌اند کشور در آستانه بحران‌هایی قرار گرفته است که بیشترین خسارت آن را قشرهای محروم خواهند پرداخت. اگر با منطق مبارزه پیش می‌رفتیم شاید ساده‌انگارانه تصور می‌كردیم كه این یک امتیاز برای راه سبز ماست، اما زمانی که می‌خواهیم مسیر سبز را زندگی کنیم چنین نیست. اینجا کشور ماست و این زندگانی ماست و این ما هستیم که باید نسبت به چنین مشکلاتی نگران باشیم و حساسیت نشان دهیم. اقتصاددانان با اتکا به آمارهای رسمی منتشر شده از سوی مراجع رسمی همین دولت ده‌ها میلیارد دلار از درآمدهای ارزی کشور را ظرف سال‌های گذشته مفقود اعلام می‌کنند و و مراجعی که باید درمقابل این امر واکنش دهند بی‌تفاوت نسبت به حجم این ارقام که می‌تواند چند ارتش را تجهیز کند در گیرودار یارکشی‌های سیاسی افتاده‌اند. از کدامیک از آنان انتظار داریم به رنج‌هایی که بر اثر رفتارهایشان بر مردم تحمیل می‌شود اهمیت بدهند؟
اگر ما نسبت به آنچه زندگی در این خاک و بوم را مختل می‌کند حساسیت نشان ندهیم دیگری نشان نخواهد داد؛ كما این‌كه اقتصاددانان ما بیمناك از آن كه سرنوشتی شبیه به معترضین نسبت به وقوع اعمال خلاف اخلاق در زندان‌ها داشته باشند در اعتراض خود كاملا تنها هستند. زمانی مفقود شدن بیست هزار دلار درخزانه كشور برای ساقط كردن یك دولت كافی بود. اما اینك فریادهای اخطار نسبت به گم شدن چنین ارقام گزافی كمترین واكنشی بر نمی‌انگیزد.
اخیرا گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامه‌ای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تامین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه می‌كردند که با سپاسگزاری از حمایت ملت‌های دیگر ظرف این چندماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم. این یک نمونه است. کسی به کسانی که این خواسته را با ما در میان می‌گذارند از ضرورت زندگی کردن راه سبز نگفته بود. ما بقی ما نیز از این ضرورت آگاه باشیم یا نباشیم به هدایتی فطری در همین مسیر هستیم، لذا ضرورت ندارد که این شیوه را به یکدیگر تلقین کنیم؛ تنها کافی است از آن آگاه باشیم و پرستاری کنیم. زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌ طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.
برادر شما - میر حسین موسوی
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 9:9 توسط صبا حسینی| |


Design By : Night Skin